October 14, 2007

آسان گذران کار جهان گذران را

October 12, 2007

شعار هفته بیست و چهارم:
I don't believe in God
That doesn't matter, he believes in you

October 9, 2007

یه سال و نیم پیش
بازی چهار نفره ای شروع شد
که دیروز یکی از نفراتش با jet plane رفت
رفت که شاید یه روزی بشه ناخدای jet plane

پارسال موقع تولدم یکی دیگه از نفراتش
بعد از نمایشنامه ای که نوشته بود برام
یه نوشته هم داد بهم
و عجیب الان می طلبید خوندنش

نوشته بود:
" ... گذشت و گذشت، چون گذشتن بی لحظه ای درنگ، ذات زندگی ِ. گذشت و روزایی رسید که دیگه نبودی و من واسه از دست دادن دوستی ِ ناراحت بودم. ولی انگار از دست دادن هم ذات زندگی ِ."
"... و می دونم اگه زندگی، می گذره، اگه زندگی چیزا یا کسایی رو ازت می گیره، ردها رو نمی تونه پاک کنه."
"مهم نیست که آینده چی میشه، تو کجاش می افتی و من کجاش، مهم در حضوره. مهم همین مکث ِ. که وجود داره."
"حس می کنم حلقه ای نامرئی وجود داره، که واسه همیشه تو دستای ماها می درخشه. حس می کنم اون حلقه هه، ماها رو از ورای فاصله ها کنار هم نگه می داره."


حلقه ای نامرئی وجود داره،
که واسه همیشه تو دستای ماها می درخشه

October 8, 2007

به خاطر رگبار دیشب مچکرم
ولی کاش دیگر چیزی خواسته بودیم

October 7, 2007

اولین بارون پاییزی
با اون بوی مست کننده خاکش
هم
نتونست
بوی گندی که زدم رو ببره

رگبار می خواهیم

October 6, 2007

شعار هفته بیست و سوم:
I can’t remember to forgot you

October 5, 2007

تو زندگی یه چیزایی رو مجبوری تحمل کنی
یکیش خال لب پارتنر ِ نقش اول ِ فیلم 25 ساعت
ولی به جاش این تیکه ش فوق العاده بود، با اون موزیک ِ اسکنتش

We'll drive. Keep driving. Head out to the middle of nowhere, take that road as far as it takes us. You've never been west of Philly, have ya? This is a beautiful country Monty, it's beautiful out there, like a different world. Mountains, hills, cows, farms, and white churches. I drove out west with your mother one time, before you was born. to the Pacific in three days. Just enough money for gas, sandwiches, and coffee, but we made it. Every man, woman, and child alive should see the desert one time before they die. Nothin' at all for miles around. Nothin' but sand and rocks and cactus and blue sky. Not a soul in sight. No sirens. No car alarms. Nobody honkin' atcha. No madmen cursin' or pissin' in the streets. You find the silence out there, you find the peace. You can find God. So we drive west, keep driving till we find a nice little town. These towns out in the desert, you know why they got there? People wanted to get way from somewhere else. The desert's for startin' over. Find a bar and I'll buy us drinks. I haven't had a drink in two years, but I'll have one with you, one last whisky with my boy. Take our time with it, taste the barley, let it linger. And then I'll go. I'll tell you dont ever write me, dont ever visit, I'll tell you I believe in God's kingdom and I'll see you and your mother again, but not in this lifetime. You'll get a job somewhere, a job that pays cash, a boss who doesn't ask questions, and you make a new life and you never come back. Monty, people like you, it's a gift, you'll make friends wherever you go. You're going to work hard, you're going to keep your head down and your mouth shut. You're going to make yourself a new home out there. You're a New Yorker, that won't ever change. You got New York in your bones. Spend the rest of your life out west but you're still a New Yorker. You'll miss your friends, you'll miss your dog, but you're strong. You got your mother backbone in you, you're strong like she was. You find the right people, and you get yourself papers, a drivers license. You forget your old life, you can't come back, you can't call, you can't write. You never look back. You make a new life for yourself and you live it, you hear me? You live your live the way it should have been. But maybe, this is dangerous, but maybe after a few years you send word to Naturelle. You get yourself a new family and you raise them right, you hear me? Give them a good life Monty. Give them what they need. You have a son, maybe you name him James, it's a good strong name, and maybe one day years from now years after im dead and gone reunited with your dear ma, you gather your whole family around and tell them the truth, who you are, where you come from, you tell them the whole story. Then you ask them if they know how lucky there are to be there. It all came so close to never happening. This life came so close to never happening.

از اونجایی که ممکنه حس خوندنش رو نداشته باشین
یه بار دیگه جمله آخرش رو با هم مرور می کنیم:
This life came so close to never happening

October 4, 2007

از این آدم یه خورده چاق، یه خورده قد کوتاها
که موهای سرشون ریخته و عینکی َن
و همیشه تمیزه تمیز
انگار که همین الان از حموم اومدن بیرون
زبونش میگیره
میگه آقا ببخشین پشت آیفون من موقع صحبت کردن ززززز
و با دست اشاره می کنه به دهنش
سعی می کنم تند تند حرف بزنم و مطمئنش کنم که منظورش رو فهمیدم
زبونش میگیره و زبونش میگیره
دوباره میگه ببخشین پشت آیفون من موقع صحبت کردن ززززز
و با دست اشاره می کنه به دهنش
بهش لبخند میزنم
تشکر می کنه
البته تشکر که نه
ت ت ت ت ش ش ش ش ک ک ک ر
دست می دیم و لبخند می زنیم
میره و اندوه میاد
یه اندوه لایت ِ خانمان سوز

October 3, 2007

شعار هفته بیست و دوم:
Do you have a story to tell?

October 2, 2007

وقتی تو یه کشوری
رشد قیمتها افزایش پیدا می کنه
و رشد درآمدها کاهش
اون کشور دقیقا شبیه مستراحی میشه
که حاکمانش در اونجا
شلوار رو میکشن پایین
و لباس رو میکشن بالا

October 1, 2007

تو پاییز پدر سالار ِ مارکز
دیکتاتور ِ وقتی از یه دیدار مردمی
که براش ترتیب داده بودن بر میگرده
به مادرش میگه:
مادر! بهترین چیزی که خدا اختراع کرده ملت ِ

September 26, 2007

زن: خسته شدم، خسته خسته
مرد: از چی؟
زن: زندگی، همه چیز. از همه چیز خسته شدم
...
...
...
مرد: خسته نباشی

September 25, 2007

* Down by law

Roberto: It is a sad and beautiful world
Zack: Yeah, It's a sad and beautiful world buddy

* جیم جارموش

September 24, 2007

*رشتی

بعد فراق نوغان
تی کون سوراخ قربان

در وصف
کار با تاخیر و بی کیفیت
و تشبیه آن

September 23, 2007

اینکه احمدی نژاد تو آمریکا یه جوریه
و از تو رسانه ملی یه جور دیگه میشه
بیانگر قدرت رسانه است
پس بترسید از بلاگرها
با آن رسانه های حکومتی شان

September 22, 2007

* کودکان نیمه شب

آنها به ما پشت کرده بودند و میگفتند
که ما مثل کوهی پشت آنها ایستاده ایم

September 21, 2007

توبه

دستاش ُ ستون کرد رو میز و بلند شد
تو چشاش نگاه کرد و لبخند زد
از اون لبخندا که فقط گوشه سمت چپ لب میره بالا
از اون لبخندای همدستانه
خدا هم بهش لبخند زد
و قبل از اینکه از در بره بیرون
داد زد:
بعدی

September 20, 2007

میفرماید:
گذشتم از او، به خیره سری
گرفته ره، مه دگری
کنون چه کنم
با خطای دلم
...


برای اینکه از مه دگری برسی به کنون چه کنم
باید ی دگری رو بکشی
اینجوری
مه دگری ی ی ی ی ی ی، کنون چه کنم

و اینجا در سکوت مطلق نامتناهی
صدا می پیچد و فاز می دهد

September 19, 2007

* آرامش با دیازپام ده

رضا براهنی یه شعری داره
به اسم " از هوش می روم"
اما تو خود شعر میگه
" از هوش می"
چون قبل از اینکه "روم" رو بگه، از هوش رفته

September 18, 2007

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه ای
گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای
گفتمش آنکس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت یا کوریست، یا کرّیست، یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمر ما چه باشد، عمر چیست؟
گفت یا برقیست، یا شمعی ست، یا پروانه ای
--
لیریکس بای ابوسعید ابوالخیر